تاریخ انتشار :چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶.::. ساعت : ۴:۰۷ ب.ظ
فاقددیدگاه

شهید غفور دهشجو – تاریخ شهادت بیست دی ۵۹

غفور دهشجو

فرزند: غلامحسن‌

تاریخ‌ و محل‌ تولد: ۱۳۴۱/۶/۱ – منجیل‌

تاریخ‌ و محل‌ شهادت‌: ۱۳۵۹/۱۰/۲۰ – ذوالفقاریّه‌ آبادان‌

باغبانم‌ کرد با گل‌ آشناکودکی‌ من‌ در چهار دیواری‌ خانه‌ای‌ قدمی‌کشید و پای‌ به‌ نوجوانی‌ و جوانی‌می‌گذاشت‌ که‌ ساکنانش‌ همه‌ اهل‌ قبله‌ بودند و با دعا و قرآن‌ و توسل‌ به‌ ائمه‌ مأنوس‌و دمساز. و این‌ چنین‌ بود که‌ به‌ لطف‌ پرورش‌ در چنین‌ فضایی‌، من‌ نیز نمازی‌ شدم‌ وبا عشق‌ آشنا و جستجوگر بخشش‌ و داد و دهش‌ «او» یعنی‌ همان‌ چیزی‌ که‌ خانواده‌ام‌نیز به‌ دنبالش‌ بودند و از آنجا که‌ نازپرورده‌ تنعم‌، راه‌ به‌ دوست‌ نمی‌برد؛ از همان‌زمانی‌ که‌ به‌ خود آمدم‌ و خود را شناختم‌؛ وظیفه‌ام‌ را «حفظ‌ امانتها و ارزشهای‌الهی‌»، «حرکت‌ در مسیر خدا و تحصیل‌ رضایت‌ او» و «دست‌ یافتن‌ به‌ جواررحمت‌ و لطف‌ حضرتش‌» قرار دادم‌.

*   *   *

حاصل‌ این‌ آشنایی‌ «لااله‌…»و بدین‌ ترتیب‌ بود که‌: درجهت‌ تحصیل‌ علم‌و دانش‌ و شادی‌ و نشاط‌ دیگران‌ کوشش‌نموده‌ و به‌ «فرامین‌ رهبر کبیر انقلاب‌ اسلامی‌ لبیک‌ گفتم‌» و با شرکت‌ در جلسات‌مذهبی‌ و تماس‌ با روحانیون‌، درجهت‌ تحکیم‌ انقلاب‌» سهیم‌ شدم‌ و در «راهپیماییهاو تظاهرات‌ منطقه‌» شرکت‌ فعال‌ داشته‌ و در «توزیع‌ و پخش‌ اعلامیه‌های‌ امام‌خمینی‌» یاری‌ نموده‌ و سرانجام‌ با مشاهده‌: «تاختن‌ آوردن‌ِ دشمن‌، پی‌ تاراج‌ عشق‌»راهی‌ جبهه‌های‌ دفاع‌ مقدس‌ شدم‌ و:

«درگیر و دار نور و سیاهی‌ شدم‌ شهید

                                              تا از شکست‌ دشنه‌ به‌ گیتی‌ دهم‌ نوید»

و خدای‌ را سپاس‌ می‌گزارم‌ که‌ در نهایت‌ زندگی‌، مرا از فیض‌ «شهادت‌»برخوردار ساخت‌.

گلزار مرا به‌ خاک‌ اگر می‌جوییدره‌ تا که‌ به‌ منجیل‌ بباید پویید

گلزار شهیدان‌ همانجا ز وفادر جمع‌ و میان‌ لاله‌ها جو، تو مرا

کفش‌ کتانی‌

داخل‌ حرم‌ و تمام‌ شبستانها و صحن‌ و سرای‌ حضرت‌ معصومه‌ (س‌) پر ازجمعیت‌ بود. زن‌ و مرد و پیر و جوان‌، قُمی‌ و شهرستانی‌، کنار یکدیگر به‌ هم‌ چسبیده‌و فشرده‌، به‌ صدای‌ سخنران‌ که‌ چندین‌ بلندگو از چهار طرف‌، آن‌ را میان‌ جمعیت‌انبوه‌ و متراکم‌ پخش‌ می‌نمود، گوش‌ می‌دادند. هر از چند گاهی‌ دریای‌ جمعیت‌ موج‌برمی‌داشت‌ و یک‌ صدا تکبیر می‌گفت‌ و بدین‌ ترتیب‌ از مواضع‌ اعلام‌ شده‌ توسط‌سخنران‌، حمایت‌ و پشتیبانی‌می‌نمود.

مأمورین‌ امنیتی‌ سلاح‌ بدست‌، جمعیت‌ را در حلقه‌ محاصره‌ گرفته‌ و هرگونه‌حرکت‌ آنها را زیرنظر داشتند. هلی‌کوپترها نیز در بالای‌ سر اجتماع‌ کنندگان‌ در رفت‌و آمد بودند. چرخ‌ می‌زدند و خود را به‌ مردم‌ نشان‌ می‌دادند.

قاطعیت‌ و کوبندگی‌ سخنان‌ سخنران‌، شور مقاومت‌ و هیجان‌ِ پایداری‌ را لحظه‌ به‌لحظه‌ بالاتر می‌برد. غفور برادرش‌ را مخاطب‌ قرار داده‌، گفت‌:

کاش‌ من‌ هم‌ یک‌ روحانی‌ بودم‌ تا مثل‌ این‌ آقا که‌ این‌ جوری‌ مردم‌ قُم‌ و بر علیه‌ظلم‌ و ستم‌ داره‌ حرکت‌ میده‌، می‌تُونستم‌ مردم‌ِ شهرم‌ُ به‌ این‌ خوبی‌ آگاه‌ کنم‌ و به‌حرکت‌بیارم‌.

و برادرش‌ در حالی‌ که‌ عینک‌ پایین‌ آمده‌اش‌ را بالا می‌برد، جواب‌ داد:

– صبر داشته‌ باش‌! تو که‌ برای‌ طلبگی‌ داری‌ اقدام‌ می‌کنی‌ و این‌ چندمین‌ بارَم‌ که‌قم‌ اومدی‌ واسه‌ همین‌ کار بوده‌. ان‌شاءا… با این‌ تلاش‌ و جدّ و جهد که‌ می‌کنی‌روحانی‌ شدن‌ که‌ سهله‌ هرچی‌ بخوای‌ بش‌ می‌رسی‌! از این‌ گذشته‌ تو خودت‌ می‌دونی‌که‌ از راههای‌ دیگه‌ هم‌ میشه‌ واسه‌ نجات‌ مردم‌ کار کرد! مهم‌ّ؛ تصمیم‌ و پشتکاره‌.

سخنران‌ همچنان‌ با قدرت‌ و شدت‌ هر چه‌ تمامتر سخن‌ می‌گفت‌ و با هر جمله‌اش‌خون‌ بیشتری‌ در رگهای‌ جمعیت‌ می‌دواند. مردم‌ نیز پیوسته‌ شعار می‌دادند و مشتهای‌گره‌ کرده‌ بود که‌ به‌ علامت‌ خشم‌ و نفرت‌، به‌ همراه‌ شعارها بالا می‌رفت‌ و فضا را می‌شکافت‌.

سخنرانی‌ پایان‌ یافت‌ و مردم‌ که‌ حالا چون‌ باروت‌ ِ آماده‌ انفجار بودند متفرق‌می‌شدند و می‌رفتند تا در ساعت‌ و عرصه‌ای‌ دیگر جرقه‌ خشم‌ ویرانگر خویش‌ راشعله‌ ستم‌ سوز سازند. نیروهای‌ امنیتی‌ کنار درهای‌ ورود و خروج‌ با چشم‌هایی‌ چون‌چشم‌ ازرق‌ شامی‌ همه‌ کسانی‌ را که‌ از در بیرون‌ می‌رفتند به‌ دقت‌ نگاه‌ می‌کردند.می‌پاییدند و به‌ محض‌ دیدن‌ کوچکترین‌ موردی‌ که‌ نشان‌ از تهاجم‌ و جسارت‌ وبی‌پروایی‌ نسبت‌ به‌ آنچه‌ که‌ آنهابه‌ حفظ‌ و حراست‌ از آن‌ کمربسته‌ بودند؛ مشکوک‌ ومظنون‌ را از دیگران‌ جدا کرده‌ به‌ گوشه‌ای‌ می‌بردند تا سر ِ فرصت‌ به‌ حسابش‌ برسند.

غفور و نورا… به‌ نزدیکهای‌ در خروجی‌ رسیده‌ بودند. دست‌ در دست‌یکدیگر،مضطرب‌ و نگران‌ قاطی‌ جمعیت‌؛ درحالی‌ که‌ وانمود می‌کردند هیچ‌ پیشه‌هستند می‌رفتند که‌ از در خارج‌ شوند. اما ناگهان‌ یکی‌ از مأمورین‌ دست‌ غفور راکشیده‌، با صدای‌ دورگه‌ای‌ گفت‌:

– تو نه‌!

و مأمور دیگری‌ بلافاصله‌ در حالی‌ که‌ به‌ جلو هُلَش‌ می‌داد و زیر لب‌ غُرغُرمی‌کرد؛ او را به‌ نقطه‌ای‌ که‌ به‌ قول‌ خودشان‌ شورشیها را جمع‌ می‌کردند می‌برد.نورا… به‌ فریاد آمده‌ و زبان‌ به‌ اعتراض‌ گشود:

– مگه‌ چی‌ کار کرده‌ که‌ دارین‌ می‌برین‌؟

و داد و فریاد کنان‌ برای‌ رهایی‌ غفور، به‌ سمت‌ مأمورین‌ حرکت‌ می‌کرد که‌،دستی‌ یقه‌ لباسش‌ را از پشت‌ گرفته‌ و به‌ عقب‌ کشید.

– صلاح‌ نیس‌ مؤمن‌! بگو مگو با این‌ جماعت‌ پشت‌ به‌ خداکرده‌، توُ این‌ بگیربگیر جز دردسر هیچ‌ سودی‌ نداره‌!

نورا… پس‌ از خارج‌ شدن‌ از محوطه‌ حرم‌، به‌ آن‌ قمی‌ که‌ از معرکه‌ مأمورین‌بیرونش‌ آورده‌ بود با ناراحتی‌ در ادامه‌ گفتگویش‌ گفته‌ بود:

– خدا به‌ سر شاهد ِ که‌ هیچ‌ کاری‌ نکرده‌ بود!

و قمی‌ در جواب‌ گفته‌ بود:

– بله‌! می‌دونم‌! امّا کفش‌ کتونی‌ کار دستش‌ داد!

– ولی‌ کفش‌ کتونی‌ پاداشتن‌ که‌ جرم‌ نیس‌!

– کجایی‌ دوست‌ عزیز! البته‌ که‌ جرم‌ نیس‌ ولی‌ اونا میگن‌؛ بسیاری‌ از همین‌ کتونی‌پوشای‌ امروزی‌ کفن‌ پوشای‌ فردان‌!

و نورا… سرود برادر را که‌ غفور وقت‌ و بیوقت‌ زمزمه‌ می‌کرد؛ آرام‌ آرام‌ سر داده‌بود:

برادر! برادر!

ظلم‌ و ستم‌ نماند

ظالم‌ باید بداند

فتح‌ و پیروزی‌ از ماست‌

آخر، بهروزی‌ از ماست‌

نصرٌ من‌الله‌

رهبر روح‌الله‌

این مطلب در 24 ساعت اخیر 992 بار بازدید شده

دیدگاه خود را به ما بگویید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A