مشاهده مطلب

      ۲۷ فروردین ۱۳۹۶      ۰             491240      اجتماعی, حوادث  

افسانه دختر زیبایی بود او را در پارک دیدم و به خانه ام بردم / نمی دانستم او تحت تعقیب است

 

زن ۳۶ساله در حالی که قطرات اشک چشمانش بر دستبندهای فولادین حلقه شده بر دستانش می ریخت، نگاهی ملتمسانه به کارشناس اجتماعی کلانتری سجاد مشهد انداخت و با بیان این که می خواستم پناهگاه دختری بی کس باشم، حالا دختر خودم بی پناه شده است، به ماجرای آشنایی خود با دختری تحت تعقیب پرداخت و گفت: «۱۸ساله بودم که ازدواج کردم و زندگی شیرینی داشتم. همسرم شغل آزاد دارد و از وضعیت مالی خوبی برخوردار است. حاصل ازدواجم دختری مودب و خوش برخورد است که قلبی بسیار مهربان دارد. زندگی ما در کنار یکدیگر آن قدر لذت بخش است که هیچ وقت مشکل خاصی در زندگی مان احساس نکردیم ولی آشنایی من و «افسانه» از یک ماه قبل و زمانی آغاز شد که به پارک بانوان واقع در پارک بزرگ ملت رفته بودیم.

زن جوان در حالی که با گوشه روسری اشک هایش را پاک می کرد، ادامه داد: آن روز در حال گشت و گذار بودم که چشمانم بر روی دختر زیبایی که هم سن و سال دخترم بود خیره ماند. آن دختر به تنهایی روی یکی از صندلی های پارک نشسته بود و با اضطراب و نگرانی اطرافش را می پایید. نمی دانم چرا احساس کردم آن دختر نیاز به کمک دارد، چراکه از چشمانش می فهمیدم از موضوعی رنج می برد و هراسان است. با یک احساس مادرانه کنارش نشستم و آرام آرام سر صحبت با او را باز کردم، جمله اول را که بر زبان راند متوجه شدم که اهل مشهد نیست و از استانی دیگر به مشهد آمده است. پس از آن «افسانه» به من اعتماد کرد و با چشمانی گریان گفت: اهل سیستان و بلوچستان هستم و برای زیارت به مشهد آمده ام ولی جایی برای اقامت چند روزه ندارم، پرسیدم اگر مدرک شناسایی داری می توانی در یک هتل اقامت کنی! او گفت مدرک شناسایی دارم ولی پول کافی ندارم تا در هتل ساکن شوم، این بود که در همان لحظه دلم به حال آن دختر سوخت و افکار زیادی به ذهنم خطور کرد. با خودم می اندیشیدم اگر این دختر در این شهر تنها رها شود، ممکن است کسی او را اغفال کند یا حادثه تلخ دیگری برایش رخ دهد. از سوی دیگر احساس کردم دخترم از دیدن افسانه و کمک به او خوشحال خواهد شد. این بود که از او خواستم شب را میهمان ما باشد تا فردا مکان مناسبی برایش پیدا کنم اما افسانه آن قدر دختر خوب و خون گرمی بود که با دخترم صمیمی شد، از او خواستم مشخصات و تلفن خانواده اش را بدهد که با آن ها تماس بگیرم ولی او در حالی که مانند ابر بهار اشک می ریخت، گفت: واقعیت آن است که پدرم قصد دارد مرا به عقد مرد ۴۵ساله ای در آورد، به همین خاطر من به مشهد فرار کرده ام.

باز هم دلم به حالش سوخت و او هم هیچ مشخصاتی از خانواده اش نداد. تصمیم گرفتم مدتی نزد دخترم بماند تا بعد با خانواده اش صحبت کنم اما هنوز یک ماه از این ماجرا نگذشته بود که تأخیر او در آمدن به منزل، ما را نگران کرد. در این هنگام بود که از کلانتری تماس گرفتند و مشخص شد «افسانه» که در یک پارتی مختلط دستگیر شده، آدرس و تلفن ما را به پلیس داده است. وقتی ماجرای آشنایی خودم و افسانه را برای پلیس بازگو کردم آن ها با خانواده اش تماس گرفتند و اکنون در حالی پدر افسانه از من و همسرم به جرم  اغفال دخترشان شاکی هستند، که من از دوستان او و معاشرت با آن ها هیچ اطلاعی نداشتم و …

  • کسپین-

 

مطالب پیشنهادی مرتبط

 برچسب ها : ، ، ، ، ، ،

 دیدگاههای کاربران

  1-  دیدگاهها پس از تایید مدیر سایت نمایش داده می شوند.
  2-  از ارسال دیدگاههای تکراری و حاوی توهین به حزب یا گروه خاصی پرهیز گردد.